بهانه
...مثل یه کتاب مبهم ورق می خوریم هرروز
در چشم همه چقدر ما ریز شدیم بازیچه ی دست هر که،هر چیز شدیم گفتند که عاشقی مرام خوبیست عاشق که شدیم ،ناگهان جیز شدیم! حق با سکوت بود و صدا در گلو شکست سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای دادو کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای ...های های عزا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان ندادو خدا...در گلو شکست ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره زمینمان هم از آوای گرگ ها پر شد دوباره نان شرف در تنور آجر شد مسیح هم به یهودا و رسم او پیوست شبیه او شد و با حیله هاش دمخور شد کسی نگفت نسیم از تبار طوفان است برای این گل از آن خود پرست دلخور شد شکوه آدمیت هم فریب دنیا خورد دوباره قصه ی الهاکم التکاثر شد شعری از رها/ ... ناز گندم های مست از بوسه باد گر چه زیباست ! حال آدمهای عاشق از نسیم یار گرچه زیباست ! یاد تو در خیال من زیباترین هاست! راه رفتنی است , باید پیمود ولی خاموش ولی ای کاش شهر سرنوشت ما زیبا باشد با قدمهای خسته تر از همیشه آرام آرام زندگی را قدم می زنم آشنایی با من نیست حتی آسمان هم دیگر نگاهم نمی کند تنها و بی رمق در آرزوی سرنوشتی مبهم اشک می ریزم جای قدمهای خسته ام نشان تنها بودن من است و حال دارم با دلی پژمرده در دریایی از مشکلات داخل می شوم دلم می خواهد همانجا بایستم وسر نوشت نا معلوم خود را نهفته بگذارم اما نمی شود قدمهایم باید همچون عقربه های ساعت زندگی را بی وقفه بپیماید چه کنم ... ناله هایم بی جواب ... اشک هایم بی پاسخ ... می ترسم در این دریای ناآشنا گم شوم... غرق شوم ... زیرا همسفری ندارم که در نبود من جویایم شود من تنهای تنهایم دل را به دریا می زنم که شاید از ماهیان شنا کردن در دریای زندگی را یاد بگیرم که شاید سپیده ای از عمق دل تاریکم طلوع کرد که شاید انسانی دلش برای تنهایی من بسوزد ولی نه... ! دلها هم دیگر سیاه اند همه به فکر خویش اند پس بهتر است دل را به دریا زنم ... به نام خداوندگار پاک
تقدیم به آنانی که سوی چشمانشان به دنبال آن اوی نیامده رفت و نه آن اوی گمشده نیامده بازگشت ونه سوی چشمانشان تقدیم به قلبهایی که هنوز هم تبدار وغریب در نیمه شبان یاد آنانی می کنند که رسم وفا کردن را با بی وفایی و نماندشان آموختند تقدیم به دستهایی که در جهان مدرنیزه ما به دنبال نان داغ با ریحان می گردند.. تقدیم به روان آنهایی که برای باریدن باران دعامی کنند واگرنبارد دق می کنند و شایدهم می میرند تقدیم به روح پاک کسانی که در عصر آهن و سیمان به دنبال صدای نم نم باران ٍ مخلوط با عطر بهار نارنج های اوایل اردیبهشت می گردند . تقدیم به کسانی که برای پژمردن یک شاخه نسرین سیاه می پوشند .. و شاید بزرگترین آرزویشان بودن در کلبه ای بی سقف در یک شب آرام و مهتاب باشد و بزرگترین دردشان نخواند قناری از روی دلخوشی و حضورهمیشه گیه پاییز در دل انسان مدرنیته و تنها دلخوشیشان شاید سروها و کاجها باشند که بر خلاف انسان عصر ارتباطات هنوز و همیشه سبز مانده اند .. امان از راه بی عابر امان از شهر بی شاعر امان از روز بی روزن امان از این همه رهزن امان از باد بی باده امان از سرو افتاده امان از تیغ بی دردار به جای بوسه بر گردن امان از شعله آخر هجوم باد و خاکستر که از پروانه پر پر اجاق شب نشد روشن امان از روز بی رویا امان از شام مرگ آوا امان از جای صد دشنه میان چین پیراهن ببار ای خوب دیروزی بر این بازار خودسوزی که این غمخانه بی مهر ندارد آب مرد افکن بچرخانم غزل بانو برقصانم غزل بانو اشكهايم را نوشتم ، كه چشمانم تمام شدند ، در اوهام اوراق خيس دفترم مثل آن تبسم صورتي ، كه در باغچه ي بغضم پرپر شد مثل آن پرنده كوچك بود دل من فردايي كه همه از آن مي ترسيم ، حتي تو خاطراتم را ببين ميان گندمزار ، تو بيايي و من ...

دنيامون يه عالمه، آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور، پنجرمون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلهاي عاشق و نازه هنوز
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پر ترک مثل منو تو نمیشن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره وزشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور ماها که تب نمی کنن
ماها که از آدما طلب کمک نمی کنن
ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مث ما
خیلی ها با زخمای عاشقی آشنان مث ما
ماه من غصه نخور حافظ واست وا میکنم
شعراشو میخونمو تو رو مداوا میکنم
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا


در غروبی" دوباره بودن را
از شب و باد پرس وجو میکرد
لحظهء سـبز پرگشــودن را
یعد او هر کرانهء پرواز
سینهء بیقرار او می سوخت
باد آشفتگی به غوغا بود
مرغ دل را به هر طرف میکوفت
دیدهء بی شکیب او تا صبح
درد خود را به شب بیان میکرد
چونکه از یار خود سخن میگفت
؛خاطره؛ در دلش فغان میکرد
بر لبش هر ترانه شد جاری
جویباری ز اشک میگردید
از بیابان ,غم, گذر میکرد
در پی میوهء بهار امید
آنکه اینگونه بی نشان می گشت
این منِ ِ عاشق رسیدن بود
قلب خود را به آرزو می سوخت
در امید دوباره دیدن بود
آه می شد دوباره شادی کرد
نه به باغ خیال و در پندار؟!
سر رسد عاقبت زمان فراغ
در گلستان پر گل دیدار؟!
طافتم نیست منتظر بودن
روح پرواز من سفر خواهد
رو بسوی یگانه دلدارم
ای خدا از تو بال و پر خواهد!
آنقدر
كه ما ديديم گم شدن بالهايش را ، در سرخابي غروب !
... و خانه مقوايي تو ، وزيربنايي آبرنگي
ولي وقتي شكست ، ديدي كه تكه هايش بزرگ بودند
آنقدر كه ، نتوانستي خاكشان كني !
شايد فردا
براي خيلي چيزها دير شده باشد
كه از هيچ چيز نمي ترسي ، حتي از خدا
چنان حزن تكه پاره ي دريا ، كه قاب نارنجي غروب را
تسليم تكه هاي امواجش مي كند
مرا ببين
با چشمان هوشيار زمان ! ما تغيير مي كنيم محبوبم
دير يا زود ، شايد دير شود
وقتي
جا پاي خاطره اي شده باشم ، حصار مزرعه را بياب
مرا بياد آر ...
هنوز زنده ام ، هر چند با ستاره اي سوخته ،
در غربت شبي كه ، نبود شانه هايت بر تكيه گاه اشكهايم
خسته ام ديگر
از اين همه اوهام و لايه هاي عمرم پوسيد
در پوچي انتظاري كه ، ميرفت در بستر خيال
به هماغوشي ساده اي برسد
نمي خواهي برگردي
ميدانم ..
بريده ام من هم ، رها تر از هر چه رها
به خاطر رفتنت
هيچكس مجازات نشد ، جز سايه اي
كه به فضاي پوچ ديوار محكوم گشت
چه ميداني آشنا
آن سايه
من بودم!!!
| Design By : Night Skin |



