|
آه من حرام شده ام با این همه ای قلب در به در از یاد مبر من و تو عشق را رعایت کردیم انسان را رعایت کردیم خود اگر شاهکار طبیعت بود یا نبود --------------------------------------------------------------------------------------------- می خواهم قطره قطره قطره خون خویش را گریه کنم تا باورم کنی
ناز گندم های مست از بوسه باد گر چه زیباست ! حال آدمهای عاشق از نسیم یار گرچه زیباست ! یاد تو در خیال من زیباترین هاست!
راه رفتنی است , باید پیمود ولی خاموش ولی ای کاش شهر سرنوشت ما زیبا باشد با قدمهای خسته تر از همیشه آرام آرام زندگی را قدم می زنم آشنایی با من نیست حتی آسمان هم دیگر نگاهم نمی کند تنها و بی رمق در آرزوی سرنوشتی مبهم اشک می ریزم جای قدمهای خسته ام نشان تنها بودن من است و حال دارم با دلی پژمرده در دریایی از مشکلات داخل می شوم دلم می خواهد همانجا بایستم وسر نوشت نا معلوم خود را نهفته بگذارم اما نمی شود قدمهایم باید همچون عقربه های ساعت زندگی را بی وقفه بپیماید چه کنم ... ناله هایم بی جواب ... اشک هایم بی پاسخ ... می ترسم در این دریای ناآشنا گم شوم... غرق شوم ... زیرا همسفری ندارم که در نبود من جویایم شود من تنهای تنهایم دل را به دریا می زنم که شاید از ماهیان شنا کردن در دریای زندگی را یاد بگیرم که شاید سپیده ای از عمق دل تاریکم طلوع کرد که شاید انسانی دلش برای تنهایی من بسوزد ولی نه... ! دلها هم دیگر سیاه اند همه به فکر خویش اند پس بهتر است دل را به دریا زنم ...
امان از راه بی عابر امان از شهر بی شاعر امان از روز بی روزن امان از این همه رهزن امان از باد بی باده امان از سرو افتاده امان از تیغ بی دردار به جای بوسه بر گردن امان از شعله آخر هجوم باد و خاکستر که از پروانه پر پر اجاق شب نشد روشن امان از روز بی رویا امان از شام مرگ آوا امان از جای صد دشنه میان چین پیراهن ببار ای خوب دیروزی بر این بازار خودسوزی که این غمخانه بی مهر ندارد آب مرد افکن بچرخانم غزل بانو برقصانم غزل بانو
اشكهايم را نوشتم ، كه چشمانم تمام شدند ، در اوهام اوراق خيس دفترم مثل آن تبسم صورتي ، كه در باغچه ي بغضم پرپر شد مثل آن پرنده كوچك بود دل من فردايي كه همه از آن مي ترسيم ، حتي تو خاطراتم را ببين ميان گندمزار ، تو بيايي و من ...
از غم عشق چه می باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟... می توان قصه نوشت ؛ شعر سرود می توان از غم عشق ماتم داشت. میتوان دل خوش کرد به کلامی که شنید. از دو خط نامه سرد می توان داغ شد و شعله کشید. *************************
شبی از پشت یکی تنهایی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم. و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی :«دلم حیران وسر گردان چشمانی است رویایی.ومن تنها برای دیدن زیبایی ان چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .» همین بود اخرین حرفت. ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی؟ شاید خطا کردم. وتو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی. وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت. وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره دانه با مهربانی بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد.و بعد از رفتن تو اسمان چشم هایم خیس باران بود . و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد. کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد. ومن با انکه می دانم تو هرگز با عبور خود مرا از یاد نخواهی برد. هنوز اشفته چشمان زیبای تو ام برگرد... ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد کرد. وبعد ازاین همه طوفان و وهم وپرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره ارام وزیبا گفت: «تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق وانتخاب ان خطا کردم.» و من در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ وسرد است. و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر ، نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم.
*************************************** بامدادان به باغ رفتم تا برایت سبدی گل سرخ بچینم انقدر چیدم که بند دامنم تاب نیاورد و از هم بگسست گلها به دریا ریختندو هیچ کدام باز نگشتند تنها برای لختی چند امواج دریا را گلگون ساختند دیگر گلی ندارم که به ارمغانت بیاورم اگر بوی گلها را می خواهی، امشب سر به دامانم گذار............
ای ستاره ،ای ستاره غریب ما اگر ز خا طر خدا نرفته ایم پس چرا به داد ما نمی رسد ما صدای گریه مان به اسمان رسید از خدا چرا صدا نمی رسد؟؟؟!
سکوت٬ حرف جاری میان دو لب خاموش نگاه٬ آینه ی تپنده ی دو عاشق و معشوق قلب٬ لرزه ی حیات دو عاشق و معشوق و بعد کلام٬ باز کننده ی زبان خاموش ابراز عشق آغاز می گردد مدتها زبان می سراید از آن عشق خاموش زبان می جنبد و می جنبد قلب اما در تکاپوی دو نگاه خاموش دل٬ شرم دارد که فریاد کند: دهان را ببندید که من می رسانم پیام ٬ از نگاه خاموش سالها به زبان بازی گذشت و یف از آن حرفهای نگفته ی دو قلب خاموش بین دو زبان جدایی افتاد و دو قلب می گریستند از آن عشق خاموش....
|
About
دلتنگی های آدمی را Archivesآبان 1388تیر 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
کرخه |